محمد حسن خان اعتماد السلطنه

972

تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )

حاكم دامغان بوده در سلطنت شاه صفى بنا كرده و قصرى در آنجا ساخته است و شرح وفات شاه عبّاس ثانى از اين قرار است : اين پادشاه در وقتى كه از مازندران به طرف اصفهان مىرفت به جهت شدّت مرض چند روزى در خسروآباد توقّف كرد و در بيست و ششم ربيع الآخر سال هزار و هفتاد و هفت مطابق بيست و پنجم ماه سبتامپر هزار و ششصد و شصت و شش مسيحى دو ساعت به طلوع آفتاب مانده ارتحال نمود . مرض او ناخوشى مشهور سودائى بود كه لوزتين و گلوى او را خورده و تمام بدن او را مجروح ساخته بود ، دو نفر از خواجه‌هاى معتبر شاه كه بر سر جنازهء او حاضر بودند براى بعضى مصلحتها زوجات و خدّام حرم را دور كرده و فوت پادشاه را از همه پنهان داشتند ، در مدّت متمادى ناخوشى خود شاه عبّاس وجها من الوجوه از فوت خود و تعيين وليعهد و جانشينى بعد از خود اشاره‌اى نكرده بود ، دو ساعت قبل از ارتحال به خواجه‌سرايان و خدمهء حرم كه حاضر بودند گفت مرا مسموم كرديد ، امّا بعد از من پسرى است از من كه دلهاى شما را خواهد خورد ، حرف او از مردن و جانشين خود همين بود و بس . بالجمله چون آفتاب طلوع كرد دو نفر خواجه كه بالاى فراش فوت شاه عبّاس بودند دو نفر وزير اعظم را كه در اردو بودند از واقعه مستحضر نمودند و دو نفر طبيب خاصّه كه يكى موسوم به ميرزا صالح و ديگرى ميرزا كوچك نام داشت وقت صبح على الرسم به دربار سلطنت آمدند و آنها نيز از ماجرا مخبر گشتند ، دو نفر وزير اعظم و دو نفر طبيب مشار اليهما به جهات عديده مصلحت خود را در اين ديدند كه پسر دويم شاه عبّاس حمزه ميرزا را كه هفت ساله و در اردو بود به سلطنت بردارند و صفى ميرزا را كه در اصفهان در قصر سلطنتى محبوس و ارشد اولاد بود خلع سازند . امّا صفى ميرزا ، اين شاهزاده كه در اين وقت بيست ساله بود در سنهء هزار و پنجاه و هفت هجرى متولد شده و شاه عبّاس دويّم اين فرزند را در وقتى كه خود هيجده ساله بود از يك خادمه چركسى بهمرسانيده ، بعد از آن خادمهء مشار اليهما را ناكحه خانم لقب داده و اين طفل را در حرم‌سرا در كمال مواظبت تربيت مىكردند ، و زوجهء مستوفى الممالك مربّى او بود و تا شانزده سالگى ابدا از حرم‌سرا و اندرون بيرون نيامده ، بنابراين در سنّ مذكور تمام صفات و اخلاق او